المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
25
مروج الذهب ( فارسى )
و معاويه پايمردى كرد و چون نزديك شدند ، على را شناخت و پاى در ركاب آورد و رو بگردانيد و على از دنبال او بود تا بصف مردم شام رفت و يكى از شاميان را از پا در آورد و بازگشت و ميگفت : « افسوس ! معاويه كه بر اسبى چون عقاب شكارى بود ، از چنگ من بدر رفت . » يكى از روزها ، عمرو بن عاص از مصر پيش معاويه آمد ، و چون معاويه او را بديد گفت : « نيكان ميميرند و تو همچنان زندهاى ! مرگ به تو دست نمييابد و نميميرى ! » عمرو به دو جواب داد : « مادام كه تو زندهاى من نخواهم مرد و نخواهم مرد تا تو بميرى . » گويند : معاويه روزى بسپاه اهل عراق نگريست كه مردان در صفها جاى گرفته بودند و على را كه سر برهنه و بر اسبى سرخ مو سوار بود به نظر آورد كه صفها را مرتب ميكرد ، گوئى آنها را در زمين مينشاند كه بناهاى استوار بودند ، و به عمرو گفت : « مىبينى پسر ابو طالب چه مىكند ؟ » عمرو گفت : « هر كه مقصدى بزرگ دارد ، خطر بزرگ را تحمل مىكند . » معاويه بسال چهلم بسر بن ارطاة را با سه هزار كس بفرستاد و او سوى مدينه رفت . حاكم مدينه كه ابو ايوب انصارى بود كناره گرفت و بسر وارد شهر شد و بمنبر رفت و اهل مدينه را بكشتن تهديد كرد . آنها نيز بيعت معاويه را پذيرفتند و چون خبر به على رسيد ، جارية بن قدامهء سعدى را با دو هزار كس و وهب بن مسعود را با دو هزار كس بفرستاد . بسر از مدينه سوى مكه رفت و از آنجا راه يمن گرفت كه عبيد الله بن عباس حاكم آنجا بود . عبيد الله از يمن بيرون شد و سوى على رفت و عبد الله ابن عبد المدان حارثى را جانشين خود كرد و دو فرزند خويش عبد الرحمن و قثم را نزد مادرشان ، جويريه دختر قارظ كنانى ، بجا گذاشت . بسر دو فرزند او را بكشت و دائى آنها را نيز كه از مردم ثقيف بود بكشت . بسر بن ارطاة عامرى - از عامر بن لوى دائى آنها را نيز كه از مردم ثقيف بود بكشت . بسر بن ارطاة عامرى - از عامر بن لوى ابن غالب - در مدينه و ما بين دو مسجد جمعى بسيار از قوم خزاعه و ديگران